زندگی: «کریم کوهساری»شاعر کرمانشاهی متخلص
به «تمکین» متولد پاییز سال ۱۲۹۹ هجری شمسی در کرمانشاه است. او قرآن مجید
وکتب قدیم مانند نصاب الصّبیان همچنین حافظ را در دوران جوانی تحصیل کرده
است اما بدلایلی قادر به ادامه تحصیل نبوده است. در واقع تا ۱۴ سالگی فقر،
مانع تحصیل او می شود و از کلاس چهارم هم ناچار به ترک تحصیل می گردد.
تمکین در سال ۱۳۲۷ در اداره پست و تلگراف استخدام شد و تا سال ۱۳۵۶ کار خود
را در این اداره ادامه داد. در سال ۱۳۴۱ نام خانوادگی خود را از «کوهساری»
به «تمکین» تبدیل کرد . دیوان اشعار کریم تمکین شامل اشعار کردی، فارسی و
نوحه ها - مشتمل بر حدود ۱۴۳۰ بیت -به کوشش فرشید یوسفی چاپ شده است . نیم
بیشتر این اشعار صبغة مذهبی دارد و در برگیرندة مراثی، نوحه ها و مدایح اهل
بیت است. تمکین به طور کلی شاعر انزوا طلب و غمگینی است و در عین حال باید
طنز را از شاخصه های این شاعر دانست. بی سبب نیست که در ابتدا " غمگین"
تخلص می کرد ولی در ۱۳۲۳ خورشیدی به توصیة "غیرت کرمانشاهی" ، " تمکین"
تخلص کرد و نام فامیلش را نیز از "کوهساری" به تمکین تغییر داد:
آهنگ عزا، ز شادمانی خوشتر
ناکامی من ز کامرانی خوشتر
والله اگر که زندگانی این است
مُّردن، ز هزار زندگانی خوشتر
شاید
این روحیة غم آشنا و غم پرست در روانشناسی امروز، از مقولة سلامت تلقی
نگردد. تمکین خاطرش به غم شاد می شود و این مضمونی است که در شعر ایرانی و
خاصّه بومی وجه غالب را دارد:
در مجلس عمر، همچو مینا
خون می خورم و نمی زنم دم
تمکین چه کنم که خاطرم شاد
از هیچ نمی شود به جز غم
و باز:
گر باده خوردم خدا گواهست
از بهر نشاط و شور و شر نیست
از دست غم است کو به عالم
جز کنج دل منش مقر نیست
تمکین در اسفندماه ۱۳۵۷ درگذشت:
وقت مردن نیست" تمکین" شاه را فرق از گدا
این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد
سبک و زبانش:
سبک
او آمیخته ای از هندی و عراقی ست. زبان او به خصوص در اشعار کردی روان و
ساده است و مضامین او غیر عاریتی و بکر است و از دل سوخته اش بر می خیزد:
در فکرتِ ما نقش مضامین کسی نیست
اوراق خــزان دیــده نــدارد چمن مـا
"تمکین " سخن ما زِ دل سوخته خیزد
بنشینــد ازین روی به دلها سخن مــا
هرچند سبک تمکین به لحاظ مضمون و قالب، قدمایی ست ولی تعابیر و مضامین نو در شعر او کم نیست:
در وصف بوسه آبدار می گوید:
گر که با من واگذارد انتخاب بوسه را
از گل رویش برون آرم گلاب بوسه را
شاعر دل به بوسه ای بسته است که عصارة زیبایی معشوق را بمکد و بنوشد.
تمکین
دغدغه های اجتماعی هم دارد و غم بی نوایان رخش را زرد می کند و این از آن
روست که خود در زندگی بسیار طعم فقر و ناداری را چشیده است:
شرار ظلم و آه سـرد مظلوم
همان بـاد و چراغ صبحگاه است
سرت برخاک ذلت افتد آخر
تورا چون باد نخوت در کلاه است
عارفانه ها:
تمکین
عشق را مذهب خود می داند و جز به معشوق یکتا نظر ندارد. عشق خود را برتر
از عشق های زمینی می داند و مرام و مسلک خود را عشقبازی با یاری که احد و
واحد است:
داند آنکو خواند فصلی از کتاب عشق ما
قصه مجنون و لیلی داستانی بیش نیست
به گیتی هر کسی را مسلکی هست
مرا جز عشقبازی مسلکی نیست
به یکرنگی از آن شد شهره نامم
که یارم در دو عالم جز یکی نیست
مبارزه
با نفس ، شرط اصلی سلوک مذهبی و عرفانی است. تمکین به سیاق عرفا
زنگارزدایی از آیینه دل را طریق رسیدن به حقیقت غایی می داند و می انگوری
را قدح می کند:
کند روشن فروغ روی جانـان، خانة دل را
اگر زنگ خودی، ز آئینه ی ادراک بـرخیزد
به بزم دختر بی عصمت رَز آن که بنشیند
اگر چه پاک باشد، عاقبت ناپاک برخیزد
و وفق حدیث نبوی خداشناسی را متوقف بر خودشناسی می داند:
با مضاف و کُر وضو تا چند خواهی ساخت ای دل
تــا قبول افتــد نمازت، بـا می صــافی وضو کن
چند خواهی رفت ای دل در بر هر ناکس و کس
از بــرای حل مشکل بـر جنـــاب عـشق، رو کن
چند حق حق گویی و حق را نمی پایی تو تمکین
خویش را بشناس و حق را نیز درخود جستجو کن
مستی شاعر ازعشق است و نه آب انگور:
کَشد گر یار عاشق را عجب نیست
که فعلی واجبست و مستحب نیست
ز چشمان تو مستم ورنه هرگز
مرا خود مستی از آب عِنَب نیست
این هم شعری کردی که هم درونمایة عاشقانه و هم مضمون عارفانه دارد:
هر شو له زلفی مُّتصل افسانمه افسانمه
له ذوق آو زنجیره دل دیوانمه دیوانمه
کَی دشمنه هر دوسمه مهری وَ خین و پوسمه
دلدارمه ناموسمه گیانانمه گیانانمه
مطرب بژَن هر لو نَیه ساقی بیه هر لی میه
مهمانمان امشو خوَیه له یانَمه له یانمه
هر جا که چیمه هر یسه هم صومعه هم مدرسه
پِر فتنه بی لو چاو َمسه مستانمه مستانمه
نه او عرض نه جوهره لَی هر دوانه برتره
هر او گرامی گوهره، یی دانمه یی دانمه
نزد تمکین عشق یک مقام بلند است:
دیار عشق را نازم که آنجا
گدایان را جلال پادشاهست
تمکین سرو سامان ملکت دل را از عشق می داند و می گوید:
ملک دل بی عشق "تمکین" رفته رفته شد خراب
زانکه ویران گردد آن کشور که سامانی نداشت
زخم دل شاعر عاشق تنها با خندة معشوق به هم می آید:
کار عشق است و نگردد به زر و سیم درست
سر و جان در عوض درهم و دینار بیار
مگر آید دهنِ زخمِ دل از خنده به هم
تیر دلدوزی از آن غمزه خونخوار بیار
از چشمان اشکبار خود نزد چشم معشوق شکوه می کند:
شد فاش از او راز نهانم که شود کور
آسایش ازین دیدة خونبار ندارم
از چشم تو من شکوه کنم یا ز دل خویش
چون تاب مداوای دو بیمار ندارم
اما حاشا از ناسازگاری و ناسپاسی:
تا جدا می گردی از من آه و زاری می کنم
چون که در نزد من آیی بیقراری می کنم
تندخوئی، تلخ گفتاری ولی شیرین لبی
من بهر خوئی که داری سازگاری می کنم
زیرا برای عاشق، بهشت و دوزخ با حضور و غیاب معشوق معنا می شود:
تا جدایم زان بهشتی صورتِ حوری نژاد
دوزخی در هر بُنِ مو دارم از هجران او
گر بر انگیزد خدا با وی مرا در رستخیز
بی نیازم از بهشت و حوری و غلمان او
مذهب در شعر تمکین:
تمکین
اساساً شاعری مذهبی و قسمت عمدة دیوان او را نوحه ها و قصیده ها و مدحیات
پر کرده است حُبّ اهل بیت در شعر تمکین جایگاه نمایانی دارد:
عید میلاد حسین است و خلایق هر طرف
غلغلل از شادی درین نیلی قباب افکنده اند
تابه تمکین منصب مداحی وی داده اند
فارغش از دهشت یوم الحساب افکنده اند
و در مدح مولا علی (ع) او را کنز(گنج) مخفی خدا می داند که در حدیث قدسی ذکر آن آمده است :
جز مصطفای معتمد نبود ترا کفواً احد
محبوب الله الصمد حقا تویی حقا تویی
ای پادشاه اولیا، مقصود ذات کبریا
از کُنت کنزاً مخفیا، تنها تویی تنها تویی
ای ساقی صهبای حق، آئینه ی سیمای حق
بر معنی اسمای حق، حُسنا توئی حسنا تویی
گر آتش بیداد و شر، گیرد جهان را خشک و تر
جز درگهت اَین المَقرّ ؟ ملجا توئی ملجا تویی
در مقام عاشق و معشوق، پیامبر و معشوق را به آفتاب و علی را به ماه و عاشق تشبیه می کند و می گوید:
مصطفی و مرتضی، مانَند˙ همچون حُسن و عشق
فی المثل مه ظاهر است و هست مظهر آفتاب
تمکین هنر خود را عشق حسین می داند و می گوید:
افتاده چنان عشق حسینی به سرم
کز هر چه که هست در جهان بی خبرم
این عشق اگر خطا بود یا که صواب
من در دو جهان بود همین یک هنرم
باز در نعت امام حسین می گوید:
پور حیدر، زادة زهرا که در روز مصاف
پردلان تیغ از نهیبش در قراب افکنده اند
کفر را در شهر ایمانش به زندان کرده اند
ظلم را در ساحت عدلش طناب افکنده اند
گنج مهرش در دل ویران ما دارد مقام
حَبَّذا گنجی که در کنج خراب افکنده اند
تا به "تمکین" منصب مداحی وی داده اند
فارغش از دهشت یوم الحساب افکنده اند
ملاحظه
می شود که هر چند در مجموع در غزل اغلب زبان تمکین ساده و بی تکلف و روان و
مضامین قدیمی و تکراری است. ولی تکلف لفظی و کاربرد الفاظ عربی در قصایدش
که غالبا مدحیه هستند، بیشتر است . در عین حال توانایی شاعر و تسلطش در
قصیده سرایی به این سبک به خوبی ملموس و محسوس ذهن اهل نظر است.
چنان که در نعت حضرت زهرا(ع) می گوید:
از خدیجه گشت پیدا ذات پاک فاطمه
دوحة طاها و یاسین بضعة خیرالاتام
گر که شرم روی او گردد حجاب آینه
تا ابد پنهان شود چون آب حیوان در ظلام
یا در مدح امام رضا(ع):
در بهشت مدح تو ز ابکار طبع جان فزا
لعبتانی خوشتر از غلمان و حور آورده ام
تا که حاجاتم رواسازی ز لطف عام خویش
آشکارا در برت مافی الصُّدور آورده ام
چشم دارم کاوری رحمت به حال زار من
گر چه با خود عالمی جُرم و قصور آورده ام
این ویژگی را در اشعار زیر هم می توان دید که تکلف در انتخاب واژگان با سخندانی و تسلط بر آن ها به هم آمیخته است:
در
مُسمّطِ بلند و سوزناک قمر بنی هاشم که وزن و ریتم اش بسیار مناسب نوحه
خوانی است، داستان رساندن آب به تشنگان را با مهارت تمام، تصویر می کند و
می گوید:
ناگـه سکینه از خیــَم بــا اضطــراب آمــد بــرون
مشکی به دست و از عطش بی صبر و تاب آمد برون
با کام خشک و چشـم تر از بهــر آب آمــد بــرون
چـون دیـده عمّ خـویش را او با شتاب آمد بــرون
گفتا رسیــده، ای عمــو، از تشنـگی، جـانم بـه لب
ای عمّ نـامی، الامــان! مــُردیم یکسـر از عطــش
مــا را به جــان و تن همه افتــاده آذر از عطش
راهی بجو آبی رسان رحمی کن آخــر از عطــش
خوناب دل در دیده ام خشکیده بنگـر از عطــش
گفتــا سکینه را چـنین آن خســرو عالــی نسب
کای جان عم، من هم چو تو لب تشنه ام بیحد و مر
وز التهاب تشنگی، دارم به جان و دل شرر
سوی فرات اکنون روم با عونِ حَیّ ِ دادگر
یا آب آرم بهر تو یا می دهم من جان و سر
کز غصة لب تشنگان هستم همه در تاب و تب
پُر کرده مشک و تشنه لب، رجعت نمود از علقمه
نه از سپاهش دغدغه نه از عدویش واهمه
ناگه به خیل مشرکین افتاد شور و همهمه
گفتا زهر سوئی بر او تازیده ای لشکر همه
غافل ز یزدان و نبی، بن سعد ملعون جلب
ناگه لعینی از جفا، انداخت دستش را ز تن
با دست دیگر حمله ور، گردید آن لشکر شکن
دست چپش را دیگری آخر جدا کرد از بدن
بگرفت با دندان همی آن مشک را با صد محن
تیری به مشکش آمد و افشاند آبش ای عجب
"تمکین" تو دیگر لال شو خامش نمی گردی چرا
زین گفته های آتشین آتش زدی در ماسِوی
پیراهن صبرِ همه، از این مصیبت شد قبا
اجر تو در محشر بود با زادة خیرالنّسا
او را چو هستی نوحه گر با محنت و رنج و کَرَب
اما
در اشعار کردی، از آنجا که همین سوز و گداز با الفاظ و اصطلاحات آشنای
مادری و بومی در می آمیزد، حس درون را به کمال و تمامیت، به شنوندة کُرد
زبان منتقل می کند:
وَت ربابِ خین جگر، مِ اصغر زارم نیه
سیرِ هر جا کَم خدایا، طفل نازارم نیه
یه ی منال بیوچکِ بی پا ودس گُم کردمه
بلبل شیرین زوان خوش نَفَس، گم کردمه
نوگلی دم وا نکریای˙ نیمه رس گم کردمه
غیر خار ماتمی، نیشان له گُلزارم نیه
اصغر زارم نیه، طفل نازارم نیه
بی
تردید به دلیل زبان صمیمی، بومی و ذهن آشنای غم در این ابیات است که این
نوحه، به تاثیر گذارترین نوحة کردی کرمانشاهی در دسته های عزاداری تبدیل
شده است.
در عین حال تمکین منتقد ریای مذهبی و بی مسمّا شدن دین و مُدعیّان آلوده دامان است:
سزد بر سبحه گر زُنّار" تمکین" فخر بنماید
که از اسـلام جـز نامی نباشـد پارسایان را
و:
مُدعی هر جا دم از اسلام و تقوی می زند
دیدمش کافر چُنو آلوده دامانی نداشت
در حالی که جوهر تدین، اخلاق و محاسبة نَفس و عدالت محوری است:
حساب نیک و بد خود هرآن که کرد امروز
فــراغبــال به روز حســاب می گــردد
بلای جان ستمگر همان ستم باشـد
که پَرّ ِخویش هلاک عقاب می گردد
در باب قناعت می گوید:
نباشد آرزویی در دل بی مدعای من
نمی گیرد به خود نقش تعلق، بوریای من
علو همتم بنگر که "تمکین" با تهیدستی
نماید خاک و زر یکسان به چشم اعتنای من
شعرکردی:
مسمط
های تمکین به زبان کردی، ساده و روان است و به قولی سهل و ممتنع است.
معروف ترین شعر تمکین و شاید بهترین آن ها این غزل زیبای کردی است که در آن
به خود لقب حافظِ زبان کردی می دهد. این شعر توسط مرحوم منوچهر طاهرزاده و
علی البرزی به آواز خوانده شده است:
بلبل گــلزارِ عشقم بــال پــروازم نیــه
تا وَ سوز دل بنــالم، کس هم آوازم نیه
رنجه له خـارفراقم، راحــتی بخشم کوَه
آرزو دار وصــالم، یــارطنــازم نـــیه
درده دارم، رو وَ کو بَم تا کِ دردم چاره کَن
رازدل اِفشا وَ کی کم چون که هَمرازم نیه؟
تاکه بِردی دل وَ دستم، عقل و هوشم چی وَ سَر
لَو چاوِ مخمــوره مَستم، میل بَگمازم نیــه
یا له وَصلی زندگی کَم یا لــه هِجرانی مِرم
غیرِ یَه چِشتی تِرَک انجام وآغــازم نــیه
حافـظ کُردی زُوانــم نظمِ مــِه بُــرهانمه
شارِکرماشان عزیزم کم لــه شیرازم نـیه
شعرکردی هَر یَسَه، اَرخاصه تمکین یا خِراو
دی له یه بهتر چه بیوشِم، سحر و اعجازم نِیه؟
محبت به خاک و دیار در شعر "طاق وسان"، هم نمایان است و شاعر مجددا در آن به شیراز طعنه می زند:
ار دلگیر بیده له ناو کرماشان
باو تا بچیمن اَرَی طاق وسان
فصل وهاره گردینی خوَشه
آوی خنکه، هوای دلکشه
اگر نیشِد بو اگر نوشِد بو
دنیا و مافیها فراموشد بو
و خاک شیراز طعنه دی آوی
آوِ رکن آوا نیَتیَید خاوی
طنز اجتماعی:
هر
چند تمکین در مجموع شاعری غمگین و ناراضی است، اما گاه همین نارضایتی را
با زبان طنز بیان می کند. در زمینه های اجتماعی و در عرصة شعر کردی است که
ذوق طنازی شاعر شکوفا می شود. ترجیع بندهای این نوع اشعار، آن را دلنشین
می کند و بر سر زبان ها می اندازد:
خیلی خراوه وضع کرماشان
یی لا کسادی بازار و دکان
یه جا بدی آو، یی جا کمی نان
فریادِ مردِم چوده آسمان
وضعیتمان در هم بر همه
گه نم زیایه، نانمان کمه
گه نمِ اعلا نرخی گرانه
قیمت یی من، هژده قرانه
وضعیتمان در هم و بر همه
گه نم زیایه نانمان کمه
هر دکانی چید، قال و جنجاله
پِرِ دَیشت و ناو، ژن و مناله
نانِ شش سیری، وَ دو ریاله
سیه و تلخه چِمان زغاله
وضعیتمان در هم و بر همه
گه نم زیایه نانمان کمه
در این شعر که در سال ۳۵ سروده شده است، مضمون مکررِ فقر و غنا دستمایة طنّازی شاعر می شود:
سرمایه داریل خاصه حالیان
یه نوکر، یه ژن، یه منالیان
وضعیتمان در هم و بر همه
گه نم زیایه نانمان کمه
مضمون گرانی و بی کیفیتی نان در شعری فارسی هم آمده است:
شد گران ، در شهر ما ، گر قیمت نان غم مخور
می شــود ماننــد اول آخــر ارزان غـم مخــور
کم بــود گــر در خیابان نان سنگک یا لــواش
رو که بسیار است در چالِ حسنخان غـم مخـور
تلخ یا شور است اگر نان صبر کن شیرین شـود
بـر ســر سفــره منه دیگر نمکدان غم مخــور
در سال ۳۷ از بدی کیفیت قند می نالد:
قن کرماشان دخلمان هاورد
سینه درد و سل، دچارمان کرد
روشنای وَ چاو ژن و پیا برد
هر که له لی خوارد، سره گیژه گرد
قن کرماشان خیلی خراوه
یی کُتی خاکه، یی کتی آوه
نرمَو بو له دَم وَ ژیر دنان
اما مغزگی سخته چو سوخان
تر و بوگنی خشکنی زوان
معده روان کَی له خوار و له بان
قن کرماشان خیلی خراوه
یی کُتی خاکه یی کتی آوه
سقط فروشیل، بیچاره بینه
عطاریل گشتی، له جا در چینه
له دس کسادی یَخَه دِرینه
چون خیلی ضرر لَی قنه دینه
قن کرماشان خیلی خراوه
یی کتی خاکه یی کتی آوه
مردم نَسینِن قنِ کرماشان
تا که قناتیل، بوسِن دکان
قن کرماشان خیلی خراوه
یی کتی خاکه یی کتی آوه
دستمایة
دیگر طنز تمکین، بلای دامنگیر اعتیاد است که در شهر و دیارمان غوغا می
کند. شعر "تف له خماری"، با اندک تاملی، ما را به یاد زبان و طنز شامی
کرمانشاهی می اندازد:
بنده یی نفر بی زر و زورم
بدبخت و گدای دسِ وافورم
له یَی پا شَلِم، له یی چاو کورم
ایرنگه شیری زار و رنجورم
نعلت و نشئه، تف له خماری
بدبختم کردیه شیره و نگاری
دار و ندارم چیه له دسم
و دام شیره و تریاک پابَسِم
لخت عریانم، تنیا و بی کسم
یِی دسم و پیش، یکی و پَسم
نعلت و نشئه تف له خماری
بدبختم کردیه شیره و نگاری
یی دف بی پیول بیم چیمه خیاوان
آفتاوَی دُزیم دامی شش قران
وتم بسینم هم شیره و هم نان
آجانی گردم خستمه زندان
نعلت و نشئه، تف له خماری
بدبختم کردیه شیره و نگاری
له مدرسه بیم دوره ی جوانی
همکلاسیَیلِم او جو که زانی
وادارم کردن پی هوس رانی
و شیون دیَوتَیل و چاوچرانی
نعلت و نشئه، تف له خماری
بدبختم کردیه شیره و نگاری
رفوزه کریام آوریوم بردن
له دبیرستان اخراجم کردن
چه بدبختیک له سرم هاوردن
او روزیله بیم راضی و مِردن
نعلت و نشئه، تف له خماری
بدبختم کردیه شیره و نگاری