دالاب در دنیای مجازی

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ---- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ---- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است


بچه های قوتل آبادی سلام

نوگلان خطه طرهان سلام

آهوان قلعه گارین سلام

کوهدشت ای شب چراغ راه من

ای دیار دلبران گل عذار

ای تو شهر نوجوانان شهید

شهر یاران شهید جان بکف

بچه های مسجد صاحب زمان

 نام مرحوم دلیجانی کجاست؟

 شهر پاکان شهر قرآن شهر نور

نوشبانان کلاس گل کره

فال بازیهای میدان قدیم

معرکه بازاری های اسفندیار

گرده هامان آشنای چوب کیست؟

شهر من ای شهر مردان دلیر

قصه داغ جگر سوزان چه شد؟

درد زخم باوَ خانیها گذشت!

 بانیان جنگ ایکون و اَکون

لاله های دشت رومشکان کجاست؟

السلام ای باد کاکیزه سلام

السلام ای لاله های سرنگون

دوستان تازه آبادی سلام

فاتحان رزم حاج عمران سلام

ای سترگ سینه آسین سلام

ای تو آرام دل آگاه من

بر دل خشکیده ام آبی ببار

ای تو مصداق پیام الحدید

شهر مردان بزرگی چون نجف

لاله های سرخ فام شهرمان

آنکه نامش آشنای نام ماست

شهر شادی شهرغم شهرغرور

خشت مالان فقیر بی سره

خال سیاه وخال سفید مش کریم

عشوه های بانوان خانه دار

یادگار سال های بردگی ست

محفل عرفان گرم تُرکه میر

سال های بال و پر ریزان چه شد؟

روز شلاق امانی ها گذشت!

نوکران حلقه درگوش امون

ترکتازی های‌آن سامان کجاست؟

ای هوای سرد پاییزه سلام

السلام ای سرکن و پیر ضرون

 

ای درختان بلند پاچنار

یادباد آن نیاکان بزرگ

مویه میکردند به هنگام وداع

ای داد هی بیداد کس دیار نیه

گل گل نازاران چی اُر و وارون

سنگر براکم خاموش اِ دنگه

یادباد آن بامدادان رحیل

دختران زایر زرده سوار

زائران گرم باوه گرد علی

خشکی کشماهور و خیران بره

مردمان جنگجوی اشتره

من کُر باغیرت طرهانیم

ریشه ام در خاک این غربت سراست

کشتزارانش مرا جان میدهد

عشق پاکش جاری اندر خون من

کاشکی با هم صفائی داشتیم

قدر یکدیگر نگه میداشتیم

 کاشکی با هم دوباره جان شویم

همتی کن تا قرین هم شویم

 شهر من ای کوه غم دشت غرور

تپه های سنگی ویزنهار

شیرمردان نبرد شب و گرگ

یا که درهنگامه جنگ ونزاع

کس و درد کس خَوَردار نیه

وجور فلک چِن وَ مزارون

نِمَم کُشیایه یاگه بی شنگه

هوره دل خستگان کوچ ایل

چای داغ قهوه خانه چنار

مردمان روستای زیتعلی

موج های سرد آب سیمره

خمره های سنگی کلماکره

اهل ایل ساده رومانیم

با بلوط پیر اینجا آشناست

روح پاکی روح ایمان میدهد

مردمانش لیلی و مجنون من

قدر همدیگر نگه میداشتیم

کاشکی با هم گُلی میکاشتیم

جملگی در پیکر طرهان شویم

بامنافق پیشه نامحرم شویم

مادرم در سوگ تو سرداده مور

 

گله های قوتل اندر گور شد

آتش بیگانگی ها افروختند

گله داری های هومیانت چه شد؟

گله های نازنینت را که برد؟

بوی آهن، دشت را مسموم کرد

صیقل دلهایمان را غم ربود

تا صدای سینما در گوش شد

ایل ما آیینه سیمای ماست

کوچ ایل ما فروغ جان ماست

سجده ما بوته های شبدر است

در نماز ایل روزه ما جاری است

سینه ما بستر کشکان ماست

سیمره در خون مردان جاری است

شهر من ای کوه غم دشت غرور

یاد آن شب های گورانی چران

ای بِلوران یاد شبهای زمستانت بخیر

یاد خان الماس و آن پیر وفا

زمگه ویران شد زمینش خانه شد

منقل و مژ، آگر و ساج و کپر

سیره پاک دهاتی ننگ شد!

زنده شو آوارگی را زنده کن

دور کن شبهای خواب آلوده را

ناله های آبشاران را ببین

یاد کن گل های رنگین جامه را

نوگلانت غرق در آوارگی

غرق در غربت اسیر شهر دور

آن غریبان را به نیکی یاد کن

یاد کن مرغ غریب افتاده را

باز کن آغوش خود را باز کن

قوچ های وحشی از ما دور شد

کشتزارانش به ناحق سوختند

مرغداری های پریانت چه شد؟

روغن و شیر و پنیرت را که خورد؟

آهن ، مردانگی را موم کرد

عاشقی از اوج ما آمد فرود

مویه های ایل ما خاموش شد

کوچ ایل از سینه تا دلهای ماست

زنگ آن زنگوله ها ایمان ماست

سُجه ما خارهای کنگر است

خواب خوش در ایل ما بیداری است

آفتابش خاک رومشکان ماست

تنبلی در ایل ما بیزاری است

بی صدا می خوانمت از راه دور

نی لبک های بلند خیزران

یاد آن هوهوی مستانت بخیر

زائران جمعه صدق و صفا

کوه عشق و آرزو ویرانه شد

گشته ایم از روزگارش بی خبر

دین  وایمان همه افرنگ شد!

عشق ایلی را ز نو پاینده کن

باز کن این حلقه بیهوده را

نم نم زیبای باران را ببین

کنگر و شیر و پنیر و خامه را

مردگان درد دور افتادگی

خسته و زخمی خموش و سوت و کور

خانه ویران کن زمین آباد کن

آن جوانمردان دور افتاده را

کودکان خفته ات را ناز کن

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۲۰
نادر علی نژادیان